دلم در هوایش پر میزند
همچو مرغی اسیر در قفس احساس
مانده ام
مرغ پرو بال چیده ای که نه راه پس دارد و نه راه پیش
مرغ عادت به قفس
اما دلی دارم به پهنای دریای بیکران
فکری دارم به انتهای آسمان
هنوز شوق پرواز در من نمرده ست
هنوز هم چشمم به آسمان ست
چشمم به قفل قفس ست
به باز شدن و پرواز کردن
اما
دلم یارای رفتن نیست
بی هم نفس
بی او
یارای پرواز ندارم
دلم در بند قفس نیست
دلم در بند دل اوست
اویی که مرا فقط نگاه می کند
و برایم اشک می ریزد
دستهایش را دیده ام
که لمس دستانم شده
اماجسمش یارای پرواز ندارد
دلی دارد به
پهنای آسمان
و به پاکی دریا
اما با من یارای پرواز نیست
می دانم روزی حتی شده در خیال بی نهایت خود
با او پرواز خواهم کرد
پروازی رو به سوی آسمان
پروازی در نهایت زیبایی
انچنان به دور هم میرقصیم و پرواز میکنیم
که عرش خدا هم به وجد بیاید
پـــــــــــــــــــــــــــــرواز....پــــــــــــــــــــــرواز....