بس کن ، تورا به خداییت بس کن
طاقتم طاق شده
چقدر میخواهی ببینی و دم نزنی
تاکی میخواهی صبر کنم
تا کی میخواهی تحقیر شدنم را ببینی و برایم کاری نکنی
خدایا... از دیدن دنیای من چه لذتی میبری؟
خسته ام ... بس کن
ثابت کردی که خدایی وقدرتمند
ثابت کردی که نمیخواهی
پس بس کن دیگر اینقدر زجرم نده
خدایا میدانم اول واخرم تویی
چه کنم که راه فراری نیست از تو
چه کنم که ناتوانم
خدایا
ازخداییت چیزی کم نمی شود اگر نگاهم کنی مهربانه تر، پدرانه تر
شکسته ام، بند بند وجودم ترک خورده
خود به چشم خود دیدم که تمام شده ام
من همین امشب تمام شدم
کاش این قلب از من نبود، کاش دلم از سنگ بود،کاش وجودم آرام نبود
دوست دارم بلند فریاد بزنم شاید صدایم رابشنوی و عرشت .....
اما انگار هیچ صدایی در گلویم نیست صدا در حنجره مانده و به خودم هم نمی رسد
می ببینی چه دنیای تاریک و دلگیری دارم
کجای این دنیای من برایت جذاب ست که به تماشای من نشسته ای و گاهی لبخند میزنی
چرا دست روی دست گذاشته ای و کاری نمی کنی.....
منکه تمامم توهم تمامم کن.