چون فقط خودم هستم و خودم
دنیای بدون همه کس بودن
دنیای تنهایی خودم
دنیای بی تو و بی همه بودن
دنیای من و خدایم
فقط من وخدایم.
خدایم همیشه هست و مثل تو
از با من بودن ترسی در خود راه نداد
خدایم دستانش همیشه بر سر شانه هایم هست برای بزرگ داشتنم و
برای بامن بودن از هیچ چیزش دریغ نمیکند
من دیده ام به چشم خود که خدایم برای من خودش را فنا کرد
اما تو مرا نانجیب خواندی و رها شدی در دنیای فانی وجودت
تو فنا شدی و من غنا
من همیشه با حجب و حیا بودم اما
تو برای رهایی خودت از من مرا نانجیب خواندی!!!!
میدانی وقتی خدایم شنید حرفت را چه کرد؟
مرا محکم در آغوش گرفت و دستش را روی قلبم گذاشت و گفت:
صاحب این قلب منم . قلبی که صاحبخانه اش من باشم
هیچوقت نانجیب و بی حیا نیست و نخواهد شد.
خدا میدانست که من از حرف تو سوختم
اما تو نمیدانستی که حرفت چقدر بر روحم اثر گذاشت...
تو خودخواه بودی.
اما خدایم همه چیز را برای من میخواهد حتی خودش را!!!!
من تنهاییم را با خدا دوس دارم
اما تورا دیگر دوست ندارم
به چشم تو من هنوز همان بی حیا ی نانجیبم....
اما چشم خدایم را دوس دارم