"حســــــن لطفـــــــــی بجـــــــــــــارســـــــری"

 

گرم می خواهم تورا هم چون تنور


داغ می خواهم تورا


چون لاله دشت دلم


زندگی این چند روزه بودن است


تو مپنداری که این عاشق شدن ها


هرزه گی است


آب دادن بر گل و احساس و این اندیشه هاست

من مست توام چون که تورا بوی قشنگ است


من شانه شدم چون به سرت موی قشنگ است


زیبا صنم وروی نکـــــــــو هست فراوان


اما چه بگویم که تورا خوی قشنگ است


آهوی دل و دامن صحـــــرای من هستی


دیوانه شدم من که تورا روی قشنگ است


هرجابروم دل ندهــــــــم من به دیاری


روسوی تو آیم که تورا کوی قشنگ است

 

"حسن لطفی بجارسری"

بین چشمهایم و طرز نگاهت چه رازهایی که نهفته نیست

بین لبانم و لبانت چه حرفهایی که نگفته مانده ست

اما

چشمهایم کتاب باز احساسم هستن

 

امان از چشمهایت

امان

که دلم را زیر رگبار نگاهشان چه به اوج میرسانند

اما چه بگویم از دستهایت؟!!

دستهایت قامت بر دستهایم میپوشانند

گم میشوند در آوار دستهایت

آه از حرفهایت

حرفهایی که مرا از خود بیخود

و ناخوداگاه

تمام آرامش وجودم میشوند

فقط یک کلام

بامن بمان و تمام آرامشم باش

هیچ بهانه ای ازتو برا نبودنت پذیرفته نیست.

همین.

 

 

خدایا

وجودم را چقدر بزرگ خلق کرده ای

که احساس میکنم

تمام هستی ات را بر محور من

خلق کرده ای

خدایا

در این دنیا فقط من هستم و تو

تمام هستی ات برای من ست

تو نیز برای منی

اما

افسوس که من برای خودم نیستم

خدایا

تو منی و من تو

اما

افسوس که منی برای تو نیست....

 

 

میترسم از پایان دنیایم

دنیای که با هیچ گناهی

به آن پا گذاشتم

این بود

وای ازآن دنیایی که

قصد حسابرسی دارند…

اگر میخواهی خوشبخت زندگی کنی ،

هیچ وقت خودت را با کسی مقایسه نکن ...

و ،

هرگز کسی را با خودت مقایسه نکن ،

خوب یا بد ، زشت یا زیبا ...

تو خودت هستی ، خود ِ خودت ...

خیلی وقت ها برای مردم زندگی میکنیم ،

از امروز تمرین کنیم تا برای خودمان باشیم .

از خرمی و سبز بهار تو چــــــه گویم


حیران شده ام از تو و کار تو چه گویم


رفتی ونگفتی تو چــــرا نیک وبدم را


آهوی فراری زفـــــــرار تو چه گویم


دیدار تو چون باغی و روییدن سبز است


خارم تو مزن از تو وخار تو چه گویم


کبرای سر دوش تو با کینه زهر است


لرزد تنم از هیبت مار تو چه گویم


حسن لطفی بجارسری

آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی


کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود؟ چرا نیست.....

 

 

 

شمع ای دوست دیرینه ام

شمع ای نوای دلنشین دلم

شمع ای آرزوهای من نهفته در دلت

شمع ای راز دار همیشگی ام

امشب با توچه حرفهایی که نگفتم

همه سکوت بودی تو

و همه حرف بودم من

همه اشک بودی تو

وهمه درد بودم من

چه شد امشب مرا؟

نمیدانم!

شمع ای سنگ صبور دردهایم

شمع ای سوخته در حرفهایم

چه گذشت میان من وتو امشب

نمیدانم!

هر سال همین موقع من وتو در خلوتی بکر

کنار هم و چشم در چشم

مینشینیم وحرفهای زیادی برای گفتن داریم

شمع ای راز دار من!

اما دریغ از سالهای گذشته و از حرفهای تکراری من برای تو!

توهم خسته ای از راز داربودن من

میدانم!

تحمل کن این سنگینی بغضم را

تو بجایم گریه کن ای شمع

برایم گریه کن

اشکهایت را هیچوقت نمیتوانم پاک کنم

برایم تا ابد تا تمام شدنت گریه کن

من هنوزهم به پایت نشسته ام

برایم گریه کن!

شاید خدا اشکهایت را دید!

شاید ازتو پرسید دلیل گریه های هرساله ات را!

شاید خدا مرا پیدا کرد!

گریه کن

برایم تا ابد تا تمام شدنت گریه کن

من هنوز به پایت نشسته ام!

 

ای کاش زمان زندگی ام به عقب بر میگشت

ای کاش میخواستم استفاده کنم از فرصت هایی که به من داده ای !

نمیدانم !!

دچار تردیدم!

میان خودم و تو!

نه میشود خودم را عوض کنم

نه میشود تورا ندید بگیرم!!

نه میشود احساسهایم را ندید بگیرم

نه میشود وجودم را چشم پوشی کنم!!

خدایا

مهربانم

تردیدم را بشکن

بگذار نفسی تازه کنم در هوایی که نفسهای توست

تردیدم را بشکن

مرا بشکن

اما

نگذار صدای شکستنم را همه بفهمن!

بگذار گوش خودت فقط شنوای شکستنم باشد

میدانم آنقدر مهربان و بخشنده ای که با شکستنم برایم داغداری

اما به این شکستن نیاز دارم

اما شکستن در خفا

فقط بین من و تو باشد

خسته ام از احساس

خسته ام از نبودن خودم

گاهی دلم برای خودم سخت تنگ میشود!!

مرا بشکن خدایا

اما بین من و تو باشد !!!